قهرمان ميرزا عين السلطنه
7216
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
چرا مردم اطاعت مرا نكرده چراغان نكردند . قربانى گاو - شتر يكشنبه هشتم - مردم گروه گروه ، دستهدسته ، ديدن مىروند . ما نرفتيم . خانم سالار [ اعتضاد ] و جمعى از خانمها كه دم دروازهء حضرت عبد العظيم تماشا رفته بودند مىگفت دم دروازه علاف ، نانوا ، با عملهجات ادارهء ارزاق صف كشيده بودند . حمالها با كولهبار ، بوجارها با طبق و غربال ، يك گاو و يك شتر قربانى كردند . ما از آنجا آمديم دم بازارچهء نايب السلطنه مردم همه در بهت و سكوت بودند . كانّه جنازه مىخواهند حركت بدهند . در خانمها آن جنبوجوش كه هميشه در اين مواقع سر مىزند نبود . يك شتر لاغرى را هم يك طاقه شال زمردى رويش كشيده كنارى نگاه داشته بودند كه از شدت سرما و گرسنگى مثل بيد مىلرزيد . كشتن برايش عروسى بود . يك دسته سوار گذشت ، بعد چند اتومبيل كه همه صاحبمنصب توى آن بود . چون خود سردار [ سپه ] هم با همان لباس بود كسى نشناخت . پشت سر آنها دو تا گارى مملو از خيكهاى روغن با شصت هفتاد رأس يابو ، قاطر ، الاغ كه بار گچ ، آجر ، كاه و غيره داشتند « زلنگ زلنگ » گوش همه را كر كرد و خيلى اسباب خنده شد . معلوم شد جلوى بارها را گرفته بودند . بعد كه مرخص كردند جزو مشايعين محسوب شدند . همان نكره خانمى از يك نظامى جويا شد آقاى وكيلباشى پس سردار كدام بود . گفت همان نكره كه توى اتومبيل بود . من جلو رفتم گفتم آقاى وكيلباشى انشاء اللّه يك روزى بشود كه شما رئيس الوزراء بشويد . قاه قاه خنديد ، گفت انشاء اللّه . قرب پانصد اتومبيل استقبال رفته بود . اما همگى به واسطهء شدت گرد و غبار از دروازههاى ديگر به خانههاى خود رفتند . عزيزه خانم مىگفت دل من براى آن شتر خيلى سوخت . بعضى از زنها گريه كردند . مىگفت خانمى به يكى از خميرگيرها گفت اقلا صورت خودت را مىشستى . گفت گذاشتم كه شما با دستهاى بلورى خود بشوريد . خيلى اسباب خنده شد . مردم همه متفكر بودند ، مثل اينكه براى تشييع جنازه حاضر شدهاند . بعد هم كه آيروپلنها آمدند تمام سرها بالا رفت و كسى ملتفت زمين و سردار سپه نبود .